تبليغاتX
....من به سیبی خوشنودم

....من به سیبی خوشنودم

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

حافظ ایمانی-بیخودنامه

بیخودنامه

من از می زادگانم ، جدّ من انگور عرفانی ست

و نامم حافظ بن مولویّ بن خراسانی ست

 

و آئینم نظر انداختن بر روی خوبان شد

و دینم ؛ مهرورزی ... مهربانی ... مهرافشانی ست

 

و قلبم می طپد با شوق .. با شولایی از آغوش

و لب هایم که سرخ ِسرخ سرگرم غزلخوانی ست

 

و طبعم چون سرشت بادها آزاد ِ عصیان است

و لبخندم عَشاء ِ بوسه های پاک و ربّانی ست

 

سعیدم خوانده اند از بس سعادتمند و خوش بختم

شهیدم خواستند ای دوست ... رگهای من ایمانی ست

 

صدایم لهجة ُالاحزان داوودی است الحانش

و شعرم مجلس رقص دراویش سلیمانی ست

 

شرابم در سماع چرخ های آسمان جوشید

دفم طوفان ِ هیجا ... جمع نیروهای کیهانی ست

 

حروفم واژه ای محض است در این جمله ی آخر

و ذکرم چهچه ِ سوسن بیان ِ بلبلی فانی ست

 

و اسمم اسم اعظم نیست اما سرّ اعظم هست

و چشمم شمس تبریزی تر از حالی که می دانی ست

 

لباسم قرمز برّاق ... چون خون در وضوی عشق

نگارم کشته در صحراست، چون یحیاست؛ قربانی ست

 

نمازم رو به دریاهاست هر جا آسمان آبی ست

سکوتم صحبت گل هاست ... باران  ِ فراوانی ست

 

مکانم هر کجا باشم همان تنهای ِ در خویش ام

زمانم فرصت خلسه است ... هنگام پری خوانی ست

 

و نورم هستی باقی ... خودم ساغر خودم ساقی

و دستانم سخاوت نوش ِ خَمر و خمره گردانی ست

 

سجودم آشکارا راز دیدم؛ خاک مطلق بود

وجودم باز دیدم بسته ی الطاف پنهانی ست

 

اگر شاعرترین روحم ... خودم شعر خودم هستم

نگو حافظ  نگو دیگر که جای گفتش اینجا نیست

 

حافظ ایمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 19:37  توسط  

دردواره

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب


دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را
درگلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

دردرنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا
درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است
پس چگونه خویش را صدا کنم؟

 

جناب قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 12:2  توسط  

 

 

من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگ ترین سنگ های ستم کوبیده ام

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من__باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو هلیا!

آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

 

قسمتی از کتاب __بار دیگر شهری که دوست می داشتم__ اثر جناب آقای –نادر ابراهیمی-.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 15:14  توسط  

 

 

جوانمرد می گفت: عمری است که از خدا شرمنده ام  زیرا روزی ادعای دوستی خدا را کردم و گفتم : خدایا شصت سال است که در دوستی تورا می زنم و در شوق تو می سوزم و تو پاسخم را نمی دهی.

خدا گفت: اگر تو شصت سال در دوستی ام را زده ای من از ازل در دوستی ات را زده ام، و از اشتیاقی که به تو داشتم آفریدمت!

جوانمرد گفت:هیچ کس نیست که در دوستی از خدا پیش افتد. خدا در همه چیز قدیم است و در دوستی قدیم ترین.

خانم عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 16:38  توسط   |